#آلاگل_پارت_1

هميشه هم قافيه بوده اند "سيب"و"فريب"

همانند سيبي که آدم و حوا را فريب داد و حالا هم ميگوييم..., "سيب"

و دوربين هاي عکاسي را فريب ميدهيم

تا پنهان کنيم اندوهمان را پشت اين لبخندمان... خلاصه رمان:

داستان در مورد دختريه بنام آلاگل!دختري مغرور و لجباز...که يه قسمتي از زندگيش رو دل داده کسي ميشه که نبايد بشه.. .

قسمت 1:ساعت آخر بود.انتظار شنيدن زنگ خونه رو داشتم که شيما آروم صدام زد:_آلا ؟؟

سرمو گذاشتم روي ميز...

_جانم شيما؟ _ميگم ...چيزه.رابطه ات ..با عرفان به کجا رسيد؟

از فکراينکه شيماباز هم ميخواد نصيحتم کنه،انگار کسي رو اعصابم يورتمه ميرفت!

حرصي سرمو از رو ميز بلند کردم و گفتم:_چيه شيما؟نکنه فقط منتظر شنيدن خبر کات کردن منو عرفاني؟؟

آروم سرشو از رو ميز بلند کرد و با انگشتاي ظريفش بازي کرد و بعد کمي مکث گفت:_راستش آره! آلا ..عرفان از تو نيست ..ازهيچکدوم ما نيست!

خواستم مانع ادامه نصيحتاش بشم که گفت:_آلاگل ...خواهري!فقط اين بار به حرفم گوش کن.خواهش ميکنم.فقط گوش و کن خوب بهش فکرکن.

تو غد و يه دنده اي اگه..خدايي نکرده اين پسره يه بلايي سرت بياره ميدوني چي ميشه؟ميشکني آلا ...ميشکني!مگه چندسالته؟!18سالت که بيشتر نيس...تو که نميخواي تو اين سن داغون بشي ؟!..اصلا چرا هيچوقت نميخواي يه قرار با ساره بذاري و حرفاشو گوش کني؟

romankadeh1.ir | @romankadeh1