#آلا_پارت_1

روی صندلی ننویی نشسته بودم و آروم آروم تکونش میدادم و به ساعت نگاه کردم.ساعت هفته، دور تا دورم پر از طرح هامِ،پر از پارچه، پر از مانکن هایی که لباسای نیمه کاره تنشونه.
به دوربینم نگاه کردم.کنار لپ تاپه،هنوز اوستا نشدم،به خودم نهیب زدم:به همه ثابت می کنم که موفقیت هام تموم نمیشن حتی اگه مثل قبل همین"آلا" نباشم...
دست رو صورتم گذاشتم،روبند روی صورتمه...تموم آینه های خونه پوشیده است.وقتی "سردار"خونه نیست،باز هم اون روبند رو صورتمه...همه جا...به خاطر اون یا دیگران نیست به خاطر خودمه.
یه بار دایی گفت :« رفته بودم برای معاینه پروستات،نمیتونستم اجازه بدم که دکتر معاینه ام کنه، خجالت می‌کشیدم...آخرم پاشدم اومدم»
به دایی گفتم: این دفعه رفتی چشاتو ببند وقتی خودت نبینی حس میکنی دکتر هم نمیبینتت،مغزتو از نظر غریزی گول میزنی.
این شده حکایت من،خودم صورتمو نبینم کسی نمیبینه.
از شیشه ی در تراسی که روبروش بودم خودمو می دیدم...موهام آشفته و بلند دورم ریخته،پیشونیم هنوز صافه،با همون پوست آینه ای و سفید،ابروهام... با شش ماه مصرف کردن دارو،هم موهام خیلی ریخت هم ابروهام حالا نازک شده،چشمام...شاید تقصیر چشمامه! این قرنیه متغیری با اون رنگ عجیبی که با هر تمِ لباس تغییر می کنه و رنگ خاصش آبی سبزِ،اون چشمای کشیده و درشت که کافیه آرایش بشه تا جادو کنه... عکس چشمامو روی خیلی از تبلیغات برند های لنز دیده بودم،روی پوستر های شال و روسری... و شغل قالب خودم که مدلینگ بود... لباس عروسایی که طراحیِ شخصی خودم بود،همراه آرایش های مختلف عروسِ معروف ترین آرایشگاه های سطح کشور...و الان!
غرور... غرور... چقدر به قیافه ام مطمئن بودم،تمام صورتم طبیعی بود،ابروهای کشیده پهن،اون چشمای خاص!
مژه‌هایی که معمولی بودن ولی کاری نداشت،با آرایش اونم متفاوت می‌شد،یه بینی کوچیک و گونه های متناسب درشت... الان چی مونده! از زیر چشم تا انتهای گردنم دقیقا توی اون تصادف لعنتی له شد،کسی نمیدونه چطوری ممکنه،بدنم دچار شکستگی و زخم شده باشه اما از زیر چشمم و تا گردنم علاوه بر شکستگی دچار سوختگی توسط دستگاه اکسیژن هم بشم. که جای اکسیژن برای تنفس،صورتم بسوزه و داروهای درمانی به صورتم عفونت وارد کنند و حالا از من چی مونده...!؟
مهره ی کمرم آسیب جدی دیده،این مانع راه رفتن من نشد بعد این همه ماه تلاش تونستم راه برم،بعد اون همه عمل،فیزیوتراپی و برق و...
حسّام برگشت اما آسیب از بین نرفته،باید مراعات کنم،باید مواظب باشم،نباید ورزش کنم.فقط میتونم توی استخر راه برم،ورزش های تحرکی زیاد نباید انجام بدم نباید زیاد بایستم یا بالای حتی دو کیلو وزن بلند کنم... برای دوخت لباسام هر چند دقیقه یه بار بلند می شم راه میرم کمی نرمش های مخصوصو انجام میدم و دوباره مشغول میشم گاهی که فشار زیاد میاد،یکی از پاهام بی حس میشه...
من دیگه "آلا" ی قبل نشدم و این بلا رو سردار سرم آورد... سردار... سردار که خودشم سه روز تو کما بود اما فقط شونه راستش در رفته بود.
چون ماشین اون یک شاسی بود و من ماشینم رانا بود و ماشین من مچاله شد اما ماشین اون هامر بود، نه خودش آسیب جدی دید نه ماشین. اگر کمربند بسته بود، سرش از بغل تو شیشه نمیخورد قبل اینکه کیسه ی هوا باز بشه، کما هم نمیرفت. اما من عملا دکترا جمعم کردن، هفت ماه و نیم توی بیمارستان بودم، شش ماه مداوم و یک ماهو نیم هرازگاهی و بقیه ی ماه ها هم صرف فیزیو تراپی...شد.
اما همه ی اینا فقط یکبار منو همون اول از پادرآورد و رفتم بالا دم پنجره ی اتاق باهمون عصا که خودمو پرت کنم.
اون موقع حتی یکی از پاهام حس نداشت، حالم خیلی بد بود... هیچکس تو اتاق نبود... وقتی میخواستم خودمو بندازم یاد یه جمله ای افتادم«کسی که خودکشی میکنه خیلی دل و جرات داره که این تصمیمو گرفته، چطوری دل و جرات مبارزه با مشکلاتو نداره!!!؟»
یاد خیلی ها افتادم؛اون مانکنی که تمام بدنش سوخته ولی زندگیش از حرکت نایستاد. یاد دخترایی که قربانی اسید پاشین اما ادامه میدن و زندگی میکنند.
یاد بچه های کوچیکی که توی مدرسه سوختن و با صورت هایی شبیه من باید ادامه بدن و قوی ادامه میدن افتادم...
یاد مربی زومبا و آرایشگری افتادم که توی صورتش توموری هس که نمیشه دربیارن و کل صورتش ازبین رفته و فقط چشماش سالمند... شبیه من بود... و اونا به همه ثابت میکنن که چهره جلوی ادامه ی راهشونو نگرفته و اونا قوی ادامه میدن؛ چرا من نتونم؟ از ترحم بیزارم، خودمو بکشم که بگن آخی طفلک، اون همه زیباییش رفت، نتونست تحمل کنه، نباید اجازه بدم... به همه ثابت میکنم که موفقیت من بخاطر استعدادام و تلاشم بوده نه زیباییم... من مغرور بودم... چقدر دل شکوندم، چقدر گریه ی مردا رو درآوردم...خیلی هارو مسخره کرده بودم چون به زیبایی من نبودن و من چوب تک تک حرف ها و کارامو خوردم...
یه قرار داشتم دو هفته بعد تصادف بود اون قرار... یه شاهزاده ی عرب منو دیده بود. ازم خواستگاری کرده بود، میومد ایران تا باهم ملاقات کنیم... ومن... مغرورتر شده بودم...
نفسی کشیدم، چقدر این داستانو دوره میکنم... به اندازه ی تمام این یک سال و اندی...
من نقص عضو داشتم و طبق قانون عامل اگر مرد باشه و نقص عضو به یک زن وارد کنه؛ اگه زن بخواد باید باهاش ازدواج کنه؛ من این قانونو اجرا کردم! این نهایتِ یک تصمیم بود و سردار باید باهام ازدواج میکرد... اینو وقتی بهشون گفتم که چهار ماه بود روی تخت بیمارستان بودم... سردار رنگش پرید، روی مبل روبروی تختم وا رفت، مادرش شوکه بمن نگاه کردو گفت:چی!؟
گفتم:وکیلم براتون توضیح میده.
ازبیمارستان هم شکایت کرده بودم...از همه ی عالم شاکی بودم اون موقع... ازهمه شاکی بودم...
هفته های اول سردار عصبانی بود. یکی رو دوست داشت و من داشتم ورق زندگیشو همونطور که اون تغییر داده بود، تغییر میدادم... هفته ها بعد بهم پیشنهاد پول داد و من یک عبارت بهش گفتم:
-برو با پولات بمیر وقتی نمیتونی زندگی منو بهم برگردونی... یعنی پولات به درد آتیش زدن میخوره...

@romankadeh1