#آخرین_شعله_شمع_پارت_1


فصل اول
راهی ام کن
-مرخصی شما....بلند شو دیگه....انگار دلت نمیاد بری!
-مرخص؟؟
پرده اتاق را کنار زد و نور با تمام حجم بی وزنش، توی اتاق کوچک اما شیک و خصوصی ام چنبره زد.
چشمهامو کمی باز و بسته کردم هنوز تاب این روشنایی ناگهانی رو نداشت...باید عادت می کرد ..کم کم
و نرم نرم...درست مثل خودم که باید عادت می کردم نرم نرم و کم کم...
-فکر می کردم باید چند روز تحت نظر باشم
طور خاصی نگاهم کرد.
سر جایم نیم خیز شدم. نگاهش هنوز با همون نامهربونی روی تنم می چرخید.
-درد دارم یه کم..
حس کردم پوزخندی روی چشمهاش نشست اما هنوز به لبش نرسیده بود که ویبره پیجرش حواسشو پرت کرد و چند ثانیه نگاه سردشو ازم دور کرد.
-بلند شو..بلند شو کم ناز کن...دردت طبیعیه...ناسلامتی یه عمل سخت داشتی ولی نترس خوب میشی..چشمت هم دنبال مسکن نباشه که هیچ خوب نیست بهش عادت کنی.
عادت! چه کلمه آشنایی! ولی باید عادت می کردم...
-میشه کمکم کنید بلند شم؟
با بی میلی به سمتم اومد...نگاهم زوم اون تیله های نامهربون توی صورتش بود...انگار دنبال حرفهایی می گشتم که خودمو مستحقش می دونستم..پیش پیش ، پیِ سرزنش اطرافیان بودم. شاید به همین خاطر همه حرکاتش به نظرم ملامت بود و شماتت..حتی رنگ روشن چشمهاش هم انگار از آتش نفرت درونش تلولو گرفته بود!
دستشو زیر بازوم انداخت و گفت:( کارهای ترخیصتو همون وکیله برات انجام داده...یه ماشینم پایین منتظرته که برسونتت خونه ت...)
اشتباه نمی کردم ...لحن سرد و یخی اش تنم رو می لرزوند. دستم رو کنار کشیدم و روی دمپایی های آبی اتاقم سرِ پا شدم.
-خودم می تونم
-چه عجب!
به سمت در خروجی رفت...
-معطل نکن..باید اتاقو خالی کنی
زیر لب غرید:( حیف ..حیف آدمایی که سلامتیشون معطل پول پرستایی مثل اینند!!)
با من بود !! شنیدم!! درو نبست ، کوبید!!
زحمت کلمه کمی بود برای تلاش نفس گیرم ، وقتی خودمو به وسایل داخل کمد رسوندم و لباسمو عوض
کردم.وقتی اون صورتی روشن بدن نما رو از تنم کندم و اون بافت دونه درشت قهوه ای رو به تنم کردم.به تنم زار می زد...یعنی در عرض دو روز اینقدر کم حجم شده بودم یا فقط یه توهم بیمار گونه بود. یه توهم آبی از یه قهوه ای تیره که دلش غنج می رفت برای ناز کردن و ...آه....ولی یه پای قضیه توهم آبی می لنگید؛ نازکشی نبود!! بی حوصله از بی حاصلی توهمم، به آبی شالم قناعت کردم و روی سرم انداختم...
-زنده ای تو؟ خوبی میگم؟
از حضور ناگهانی و لحن تند مهمان ناخوانده اتاقم ، دستم افتاد و شالم نقش زمین شد...ریتم نفسم که طبیعی شد
پوزخندی رو لبم نشست ؛ از اینکه شال آبی هم روی سرم ننشست چه برسه به اون رویای آبی!!
-گفتم حالت خوبه؟
-بلد نیستید محترمانه تر صحبت کنید، هیچ! بلدم نیستید در بزنید حداقل؟؟؟
-یه ساعته پایین منتظرتم
-کف دستمو بو نکردم که کسی منتظرمه

romankadeh1.ir | @romankadeh1