#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_1


ای بابا...سارا زودباش دیرم شدامروز دیگه زن عموم بیچارم میکنه.اگه دیربرسم خونه.سارا باکلافگی اخمی کرد.
ای تو روح زن عموت که نمیزاره کمی نفس بکشیم .
انقد نق نزن راه بیفت دیگه امروز رفته خونه مادرش اگه برگردو شام حاضر نباشه تا دو هفته نق میزنه به جونم.منم که از صبح تا حالا سر کلاس خسته باید برم نظافت وآشپزی
-من اگه جاتوبودم تو خواب خفش میکردم ...کلفت گیر آورده؟ هی کشیدم ای بابا اگه منم بابا مامانم زنده بودن کلفت نمی شدم حلقه اشک دیدمو تار کرد .سارا متوجه حالم شد سریع راهمو سد کرد با ناراحتی گفت
ـ:ناراحت شدی؟ ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم.
لبخندی زدم.... نه مهم نیست..بریم دیگه دیر م شد.-تو حال خودم بودم که آستینم کنده شد
.-آی.....دستمو کندی وحشیییی چشمای قهوای درشتشو گشاد کردوبه اونطرف خیابون اشاره کرد
ـ .بازم اون پسرا ...بیابیا تا بهمون نرسیدن ومزاحمون نشدن بریم.شونموبالا انداختم.
غلط میکنن این دفعه حالشونو می گیرم.
خیلی شربودم حاضر نبودم جلوی هیچ پسری کم بیارم .از کسی هم نمی ترسیدم .چرا دروغ بگم ...کمی از زن عمو میترسیدم.آخه خیلی بدجنس بود.درست مثل نا مادری سیندرلابعدازمرگ پدرو مادرم عموم که تنهاترین کسم بودسرپرستی منو به عهده گرفت زن عموکه ازاین موضوع ناراضی بود مدام آزارم می داد.بااینکه حقوق بابابرام موندوخونه ی پدریمو اجاره داده بودن وخرجم گردن عمو نبود .همیشه آه و ناله می کرد.وحتی پول توجیبی بهم نمی داد ولباسهای گهنه ی دختر عموموکه تقریبا همسن بودیم می پوشیدم.
آیدا آیدا...ببین دارن میان این طرف...

romankadeh1.ir | @romankadeh1