#آغوش_سرد_پارت_1

صبح که از خواب بیدار شدم کسی را در منزل ندیدم به دنبال مادر از اتاق ها به آشپزخانه سرک کشیدم ولی آنجا هم نبود، روی میز آشپزخانه یادداشتی توجهم را جلب کرد که نوشته بود : «من می روم خرید زود برمی گردم سماور روشن است صبحانه ات را بخور»

بی حوصله برای خودم استکانی چای ریختم. روی میز گذاشتم و با عصبانیت پشت میز نشستم، نگاهم به استکان بود. به بخاری که از آن بلند می شد ولی فکرم به شب بود و نمی دانستم موفق می شوم قرار امشب را به هم بزنم یا نه؟

آن قدر در خودم غرق بودم که متوجه سرد شدن چای ام نشدم. بی حوصله تر از آن بودم که دوباره چای بریزم و منتظر بمانم تا آماده خوردن شود. به همین دلیل چای تقریباً سرد را با یک حبه قند خوردم و به اتاقم رفتم. لباس مناسبی پوشیدم و با برداشتن کیفم اتاقم را ترک کردم. زیر یادداشت مادر اضافه کردم :

- «من می روم منزل بیتا»

به خیابان رسیدم. جلو اولین تاکسی را گرفتم و سوار شدم تمام طول راه را فکر می کردم راننده که مردی میان سال بود نوارش را روشن کرد و در حالی که با خواننده آهسته زمزمه می کرد سرش را هم هر از گاهی تکان می داد. پوزخندی زدم و در دلم گفتم :

- «عجب دل خوشی دارد!»

در بین مسیر او چند مسافر دیگر هم سوار کرد به طوری که من به سختی نشسته بودم. اعصابم بیشتر از پیش به هم ریخت او کرایه اش را می گرفت و باید به فکر آرامش مسافرانش هم می بود ولی او بیشتر به فکر پول بود. تا منزل بیتا خیلی مانده بود اما دیگر طاقت نیاوردم و رو به راننده گفتم:« من پیاده می شوم لطفاً نگه دارید.»

او خوشحال از حرف من نگه داشت با دلخوری پیاده شدم و کرایه اش را دادم. به منزل بیتا رسیدم. می دانستم که امیر منزل نیست و من با راحتی می توانستم با بیتا حرف بزنم. وقتی زنگ در را فشردم صدای آرش در گوشی پیچید که گفت:

- «کیه؟»


romankadeh1.ir | @romankadeh1