#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_2


خودم رو به تقدیر سپردم

هر چه بادا، باد!





فصل اول

نگاهی بهم انداخت. خیلی سریع نگاش رو ازم گرفت و به زمین دوخت. با بلایی که من سرش آورده بودم، همین که نزد تو دهنم و منو جلوی آرایشگر و شیرین سکه ی یه پول نکرد نماز شکر داشت.

شیرین نزدیکم شد. دسته گلی که پُر بود از گلای لیلیوم و رز قرمز به دستم داد. لبخند تلخی بهش زدم.

شیرین با اخم گفت:

ـ عروس عنق!

وا رفتم. باورم نمی شد که عروس شدم و امشبم شب عروسیم بود! بعد بیست و سه سال، اونم این جوری! دوباره همون غم همیشگی نشست تو نگام. شده بود کار هر روز و هر شبم!

شیرین شنلم رو برام پوشید. حتی به خودش زحمت نداد بیاد تو و خودش به جای شیرین،

شنل و تنم کنه. اوف، شیرین زیر بازوم رو گرفت و منو به سمت در خروجی کشوند. اینا وظیفه ی شیرین بود یا...

من با شیرین ازدواج کرده بودم یا اون؟ یه ندایی از درونم منو به خودم آورد:

romankadeh1.ir | @romankadeh1