#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_1

انقدر اعصبانی بودم که نمی دونستم چه جوری حرصم و خالی کنم . آدم انقدر از خود راضی و پرو.
در حالی که به چشمای سبزش که داشت از شیطنت برق میزد خیره شده بودم گفتم :
- ببین ماکان نمیدونم چه جوری بهت بگم ، فکر نمیکنم دختر دور و بر تو کم باشه پس واست چیزی عوض نمیشه من نباشم چون حتما یکی و پیدا میکنی بهتر باشه به نظر خودت از من
- در این حرفت که شکی نیست .
بعد در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت : ولی تشخیص این قضیه به خودم مربوطه
یعنی دلم میخواست ناخونامو تو چشماش فرو کنم
- باشه درست میگی ، پس تشخیص اینکه کی واسه من مناسب هم فکر کنم به خودم مربوط باشه
بعد هم یه پوزخند زدم و خواستم برم که یکدفعه کشیده شدم عقب ، احمق اونقدر بازومو محکم گرفته بود که دستم درد گرفت ، در حالی که چشماشو باریک کرده بود گفت:
- ولی تو هم کوچولو تر از این حرفا هستی که تشخیص بدی چی واست خوبه چی بد پس مواظب حرفات باش
دستو ول کرد و در حالی که سر شو به نشونه احترام خم میکرد رفت
خدایا من از دست این آدم پرو چیکار کنم عجب شانسی دارم من ،باید بازم حتما با بابا صحبت کنم این جوری نمیشه
داشتم همینجوری زیر لب غر غر میکردم میرفتم که یکدفعه خوردم به چیزی سرم بلند کردم دیدم سیاوش با خنده داره بهم نگاه میکنه
- میشه نیشتو ببندی و بگی به چی داری میخندی ؟
- به قیافت
- مگه قیافه من چه شکلیه ؟
- شکل خاصی نیست فقط وقتی که حرص می خوری بامزه میشی
- سیاوش به خدا حوصله ندارم یه بلایی سرت میارما
در حالی که داشت با خنده نگام میکرد گفت نه بابا خشنم که شدی ، بزار به عمو بگم با این دختر تربیت کردنش

romankadeh1.ir | @romankadeh1